تبلیغات
وبلاگicon
از هر گلشنی ،گلی - زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها
تاریخ : شنبه 15 تیر 1392 | 17:07 | نویسنده : پریچهر

ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینگ، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم

 و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم

 پهن کردم وخوابوندم کَفِش، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند. پدرم بود،

 بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی رو نداشتیم. بابام میگفت:

نون خوب خیلی مهمه !من که بازنشسته‌ام،کاری هم ندارم،هروقت برای خودمون گرفتم برای،

 شما هم می‌گیرم.در می‌زدونون رو همون دم درمی‌داد و می‌رفت؛هیچ وقت هم بالا نمیومد،

 هیچ وقت دستم چرب بود، اصغر در رو باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم رو خیلی دوست داشت.

 کلاپدرم ازاونجورآدم‌هایی بود که بیشتر آدم‌هادوستش دارن،این البته زیادشامل مادرم نمی‌شد.

صدای اصغرازتوی راه پله می‌اومدکه به اصرارتعارف وپدرومادرم روبرای شام دعوت می‌کردبالا

برای یه لحظه خشکم زد.ماخانواده‌ی سردونچسبی بودیم،روی هم رو نمی‌بوسیدیم،

بغل نمی‌کردیم، قربون صدقه هم نمیرفتیم و از همه مهم‌ترسرزده وبدون دعوت جایی نمیرفتیم.

ولی خانواده‌ی اصغر،اینجوری نبود،درمی‌زدن ومیومدن تو،روزی هفده بارباهم تلفنی حرف می‌زدن؛

قربون صدقه هم می‌رفتن وقبیله‌ای بودن.برای همین هم اصغر نمی‌فهمید کاری که داشت می‌کرد

 مغایراصول تربیتی من بودو هی اصرارواصرار می‌کرد.آخرسردربازشدو پدرومادرم واردشدند

ولی من اصلاخوشحال نشدم.

خونه نامرتب بود؛خسته بودم.تازه ازسرکاربرگشته بودم،توی یخچال میوه نداشتیم.

 چیزهایی که الان وقتی فکرش رو می‌کنم خنده‌دار به نظر میاد.

 اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می‌رسید...اصغر توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان‌ها چای،

 بریزه که اخم‌های درهم رفته‌ی من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی ؟

گفت خب دیدم کتلت داریم گفتم باهم بخوریم.گفتم ولی من این کتلت‌هارو برای فردا ،

هم درست می‌کردم. گفت حالا مگه چی شده؟گفتم چیزی نیست دریخچالو بازکردم

وچندتا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.

پدرم سرش رو توی آشپزخونه کردوگفت دختر جون،ببخشید که مزاحمت شدیم.

می‌خوای نون‌ها رو برات ببُرم ؟ تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم.

تمام شب عین دوتا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودن. وقتی شام آماده شد

پدرم یک کتلت بیشتر برنداشت.مادرم هم به بهانه‌ی گیاه‌خواری چندقاشق سالاد

کناربشقابش ریخت ،و بازی بازی کرد .خورده ونخورده خداحافظی کردند و رفتند.

واین داستان فراموش شدوپانزده سال گذشت.

چند روز پیش برای خودم کتلت درست می‌کردم که این داستان مثل برق از سرم گذشت :

پیش خودم گفتم نکنه وقتی با اصغر حرف می‌زدم پدرم صحبت‌های ما را شنیده بود ؟

 نکنه برای همین شام نخورد ؟

 از تصورش مهره‌های پشتم تیر می‌کشید و دردی مثل دشنه توی دلم فرو می رفت.

با حسرت به خودم میگفتم چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک‌ها ازش تشکر نکردم ؟

آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه برداشتم، یه قطره روغن چکید توی ظرف و جلز محزونی کرد

که بازم به خودم گفتم واقعا چهارتا کتلت چه اهمیتی داشت ؟

 حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می‌خورد که “من آدم زمختی هستم” ؛

زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه‌ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها،

یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم‌ترین‌ها.

حالا دیگه چه اهمیتی داشت این سر دنیا وسط آشپزخونه‌ی خالی چنگال به دست

کنار ماهیتابه‌ای که، بوی کتلت می‌داد آه بکشم ؟؟؟

آخ که چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط … فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو میومدن،

دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه ؟ میوه داشتیم یا نه ؟ همه چیز کافی بود

 من بودم و بوی عطر روسری مادرم ، دستان مهربان پدرم و نون سنگک ...

پدرم راست می‌گفت : نون خوب خیلی مهمه.

من این روزها هرقدر بخوام می‌تونم کتلت درست کنم اما دیگه کسی زنگ این درو نمیزنه،

 کسی که توی دست‌هاش نون سنگک گرم و تازه و بی‌منتی بود که بوی مهربونی می‌داد.

اما دیگه چه اهمیتی داره ؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتش را می‌فهمی





طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان، پدر، آموزنده، پدرم، نون سنگک، مهربون، زمختی، کتلت، پشیمونی، ناراحت، مادرم، غمگینم،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات